براي ماه و کودکان روستا که در جاده هاي سرزمينم
هميشه تنهايند!
روشنايي راه
از حضور ماه نبود.
چقدر راه هاي تاريک از من گذشت.
چقدر خيال حضور ماه پرپر شد.
و آسمان به کوچه هاي فراموشي رفت.
ولي من نمي دانستم
روشنايي راه
از عبور کودکاني بود
که از خواب سيب هاي شبانه مي امدند.
...
مي داني!
مي خواهم آن تنهاترين مسافر راه هاي بي ته باشم
مي خواهم آن کودک ترين عبور
از خواب سيب هاي شبانه برگردم.
...
مي خواهم از همين جاي نمي دانم
آخرين تماشا و
آخرين حرف گم شده باشم:
روشنايي راه
از حضور ماه نبود
کودکي سي ساله انگار مي گذشت.
هيوا مسيح
عقاب ::: سهشنبه 31/2/1387::: ساعت 12:3 عصر
نظرات ديگران: نظر
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 4
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :939
بازديد ديروز: 3
کل بازديد :939
>> درباره خودم <<
عقاب[10]
و عشق تنها عشق! مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد!! مرا رساند به امکان يک پرنده شدن!
و عشق تنها عشق! مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد!! مرا رساند به امکان يک پرنده شدن!
>>آرشيو شده ها<<
>>لينک دوستان<<
نويد گل مامان و بابا!
خلوت تنهايي
نباتستان!
غريب جزيره!
ردپاي بچگي!
ورزشکار باشيد!
يک عاشقانه ي آرام!
فرشتگان کوچک در آتش!
تغيير براي برابري
خلوت تنهايي
نباتستان!
غريب جزيره!
ردپاي بچگي!
ورزشکار باشيد!
يک عاشقانه ي آرام!
فرشتگان کوچک در آتش!
تغيير براي برابري
>>لوگوي دوستان<<
>>اشتراک در خبرنامه<<
نام: | |
ايميل: | |
>>طراح قالب<<



